نمی دانم تو نقاشی می شوی یا شعر
از تو تصویری بسازم یا که توصیفت کنم با شعر
پسر را تو دیدی ؟ سگ زرد درون باغ را
به من بنگر این گدای بی تمنای محبت را
گدایی می کنم خود را نگاهی می کنم خود را
درون آینه چیزی بجزخودنمی بینم اما..........
اول مرداد 88 – نیمه های شب – مهدی الله داد
ارزون ترین جنس حراجی میشم
دور تو می گردم و حاجی میشم
زمستان 87 – کنار یه خیابون دیکه – مهدی الله داد
روزی که به دنیا آمدم
در نقطه ای از تاریخ براه افتادم
وقصد این نقطه از تاریخ کردم
که حال به آن رسیدم
ورق می خورم ادامه را
به نیت نقطه ای دیگر
تو هم تاریخ خود داری
تو نیز می آیی
زمستان 87 – کنار خیابون – مهدی الله داد
پدر و مادر
شرمشان جان بگرفت
اندر آن دشت قدیم
پسرک در پیشان
جیغ زنان صوت زنان دم بگرفت
ای امان
فصلها به جلو در رفتند
سالها از یه طرف
عمر هم درجا زد
پس از آن چرخش پر راز فلک
اندر آن دشت قدیم
دگر از صوتک آن کودک شاد
دگر از جیغ
خبری نیست
صبر کنید یک لحظه
آری از صوتک آن کودک شاد خبری نیست
ولی از جیغ چرا
آن طرف استاده
دخترک با خم ابروی به هم پیوسته
دخترک می دود و پسرک در پی او
و صدای ممتد جیغ
نیمه شبی از زمستان 87 – اطاق خودم – مهدی الله داد
و آن را از دایره لغت دایره المعارف احساسم حذف ....
وصندلی زرد را به ناچار برایم انتخاب می کند
دیگر آن را برای خودم نمی خواهم
قربانت فقط مال من نیست
دیماه 87 – دفتر سینمایی – مهدی الله داد
یعقوبهای چشم تر از کار افتاد
بس که برای پیرهنت گریه می کنم
زمستان 87 – تکیه سراسیاب – هاتف غیب
وقتی پا به عالم دو عالمیان نهادم
درون قفسی از جنس تعصب
همراه با شلاقی به رنگ غیرت
پرورش یافتم
من نیز آرزوی آزادی از قفس همچون شیر نر دارم
حال که رها شدم
قفس را به آزادی ترجیح
شیر ماده را هم نمی خواهم
خوب می دانم که برون این قفس گوری پر از آتش
سهم من است
شیر و آتش
نشان و عنصر من است
مهدیم
مهدی الله داد
مرداد سال 56 د ر خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشودم
پائیز 87 – دفتر سینمائی – مهدی الله داد
دبی
شهری پر از سکوت و آرامش
سکوت و آرامشی از ترس مرگ
مرگی که پشت دروازه هایش ایستاده
و پاشنه در و داره در می آره
شهری پر از موجودات متحرک
از جنسها و رنگها و کلامها
روزی که آمدم 5 کیلو اضافه با داشتم
حال که باز می گردم 20 کیلو
جریمه اش قابل پرداخت بود و قابل محاسبه
روزی که آمدم سنگین بودم و
امروز سنگین تر ....
گاهی برای جبران چند ماه
باید عمری بر سجده شکر یا توبه نشست
چه کج خیال بودم که گمان میکردم
با این پنج ماه ......
روزی که آمدم این درد بود و این گناه
حال که باز می گردم همان درد و همان گناه
خدایا
ضعیف هستم و ناتوان
غذر تقصیر دارم
حلال کن
این بنده از جنس به ظاهر مسلمان و آریایی رنگ و فارسی کلام
باز هم پرواز
باز هم آسمان ایران
این بار کاش خودم به جای خودم روی این صندلی نشسته بودم
تهران .....
هنوز ادامه دارد
شهریور 87 – آسمان ایران – مهدی الله داد
از این تصویر سردرگم.از این تکرار می ترسم
از این سد قطور شب . از این دیوار می ترسم
تو از عمق نگاه من تو از این چهره می ترسی
ولی من از حضور این شب غمبار می ترسم
مرا بنگر منم آه این همان تندیس سنگ آجین
من از تندیس وار خود عجب بسیار می ترسم
درون ذهن سنگینم سگان حار می بینم
من از دندان خونین سگان حار می ترسم
به دیوار دلم آری سیاهی پتک می کوبد
من از حجم عظیم این همه آوار می ترسم
درونم مملو از دریا و شعرم مثنوی هایی
چه بغض آلود اما من از این آثار می ترسم
تو می گفتی که می مانی چه حرف بی سرانجامی
همان لحظه تو را گفتم از این گفتار می ترسم
تو می سوزانیم هر دم نخی سیگار می خواهم
ببین حتی من از ترک همین سیگار هم می ترسم
میان شهر تائونی پی عشق تو می گردم
ولی از کوچه های این شب بیمار می ترسم
برایت شعر می گویم ولی آن را نمی خوانم
از این بابت که روحت را دهد آزار می ترسم
به خود گفتم تو را زیبا دگر هرگز نمی بینم
به آدم می رسد آدم ازآن دیدار می ترسم
هاتف غیب - تهران - زمستان 87
1500 تومان
تمام دارائیم برای مدتها
در فصل بیکاری
راستی تو بودی چه میکردی؟
من فصل تازه می خرم
و هدیه میدهم آن را
فروردین 88 – تهران میدانی آشنا - مهدی الله داد
